هیچ‌کدام!

این شعر را دوستی وردپرسی بنام ویروس، چندی پیش بصورت کامنت برای یکی از نوشته‌های من فرستاد و امروز ضمن جستجو در مطالب قبلی‌ام دیدم.

هيچ‌كدام

نه شن‌های ساحلی ايكوكو

نه خليج كوچك ريودولس گواتمالا

هيچ‌كدام

شانه‌های گندمی‌ات را

پير نتوانست كرد.

نه انگور رسيده‌ی گونه‌هايت

و نه لحن گيتارت را.

از سرزمين‌های كوهستانی

تا چمنزارهای باكره

حتی تاك‌های پيچاپيچ هم از تو تقليد می‌كنند.

نه دستان شرمگين تپه‌ها

نه برف‌های سپيد تبت

و نه سنگ‌های لهستان

هيچ‌كدام

شانه‌های گندمی‌ات را پير نتوانست كرد.

ای دانه‌ طلايی من

درونت

چون خوشه‌های گندم شيلی

(در حالی كه زور به اراده‌شان تحميل می‌شود)

از زيبايی‌ات

دفاع خواهد نمود.

پابلو نرودا

18  فوریه 2009 VIRUS

آرزو

یک حرف خوش ز دلبر ناسازم آرزوست

لب خنده‌ئی از آن مه طنازم آرزوست

دلبر جواب مهر به دشنام می‌دهد

یارب زتو گشودن این رازم آرزوست

روز و شبم به قهر و غضب‌های او گذشت

ناز و کرشمه‌ زین بُتِ غمازم آرزوست

بشکست یار ساز مرا از سر غرور

بانگ خوشی بر آمده زین سازم آرزوست

با آن‌که ناله‌ئی ز لب بسته بر نخاست

من با دهان بسته هم، آوازم آرزوست

گنجشک‌وار در قفس از پشت میله‌ها

اوج عقاب و شوکت شهبازم آرزوست

پرواز مرغ پخته شنیدی  تو از کسی؟

من سوختم زغم، پر پروازم آرزوست

شیراز و شعر و حافظ و می از خیال رفت

من شعر ناب و حافظ شیرازم آرزوست

ع.آرام

یادی از گم‌نامانِ ادب فارسی

یکی از بزرگانی که کمتر در ادبیات فارسی دیده‌ام ذکری از او بمیان آمده باشد، میرزا ابراهیم خان منقّح است. درباره‌ی این‌که این بزرگوار در چه تاریخی (احتمالاً اواخر زمان قاجاریه و یا اوائل دوره‌ی پهلوی) زندگی می‌کرده، اطلاع درستی ندارم ولی کتابی از وی دیدم در باره‌ی صنایع ادبی که تاریخ چاپ آن بیش از هفتاد سال پیش بود. (تعیین کنید سن پرتقال فروش را!) امروز هم هرچه در گوگل جستجو کردم نتوانستم نشانی از این نویسنده پیدا کنم. باز هم جستجو خواهم کرد.

این کتاب را از کتاب‌فروشی سعادت، آقای نوری‌زاده، (خیابان پهلوی سابق و طالقانی فعلی،) خریدم که متأسفانه یکی از دوستان گرفت و پس نداد. مرحوم نوری‌زاده که خود از بزرگان ادب و نشر کتب بود و سال‌ها در این زمینه‌ها فعّالیت داشت، مدتی پیش در گذشت و چون مدّتی است گذارم به آن سمت و سو نیفتاده نمی‌دانم کتاب‌فروشی در چه حال و هوائی است. شاید فرزندان او کار پدر را دنبال می‌کنند یا فروشگاه اختصاص به کارهای شکمی مثلاً ساندویچ‌فروشی! داده شده یا شعبه‌ی بانک.

از آنجا که در باره‌ی مرحوم منقّح و نوری‌زاده چیز زیادی نمی‌دانم تنها خواستم از آن‌ها یادی کرده باشم و بجای پرداختن به اصل مطلب که صنایع ادبی و میرزا ابراهم خان منقّح و نوشته‌های اوست، به حاشیه می‌پردازم. کتابی که از آن یاد شد، در روزگار قدیم، یعنی زمان تحصیل من و هم‌سن و سالان، سرِ زبان‌ها بود و (اگر کسی امکان تهیّه آن‌را داشت) در کاربرد کلمات و صنایع ادبی و نوشتاری و شعر مورد استفاده بسیار قرار می‌گرفت و مفید بود.

حاشیه‌ی اوّل: کتاب را نباید قرض داد، حتّا به شما! هیچ‌کس ندیدم در این مسئله امانت‌داری کرده باشد. شخصاً حدود صد کتاب خوب، از دست داده‌ام. یعنی صد بار باید دستم قطع بشود. کم‌روئی و رودربایستی و رفاقت و قوم و خویشی را در این‌مورد باید کنار گذاشت! این هم می‌دانید که گفته‌اند؛ کسی که کتاب قرض می‌دهد یک دست‌اش و کسی که کتاب را پس می‌آورد، دو دست‌اش را باید قطع کنند. من اضافه می‌کنم، اگر کسی قول بدهد که این‌ها را می‌دانم، شوخی‌است، و قول می‌دهم پس بیاورم و به قولش طبق معمول عمل نکند، بخاطر بدقولی هم (که این روزها بیشتر متداول شده) باید تنبیه بشود و هر سه‌تای‌اش را قطع کنند!

حاشیه‌ی دوّم: در کتاب مورد بحث، یادم هست که بعنوان تکرار کلمات در شعر فارسی، که شعر را از مقبولیّت و زیبائی می‌اندازند، و بیشتر جنبه‌ی تفنّن دارد تا یک صنعت ادبی، نمونه‌ئی را نویسنده ذکر کرده‌بود که با استفاده از حافظه‌ی هفتاد ساله، آن‌را نقل می‌کنم. از این نمونه‌ها در شعر و نثر زیاد در کتاب می‌بینیم که متأسفانه بخاطر بدقولی یکی از دوستان هم خودم از آن بی‌بهره مانده‌ام هم شما.

نمونه شعر:

ای چشم تو چشم چشم عالم را چشم

من چشم ندیده‌ام چو چشم تو به چشم

چشمم بمیان چشم چشمت افتاد

این چشم چه چشم است، چه چشم است، چه چشم!

عکس‌ها تزیینی است

بقیه را در وبلاگ کلمانی ببینید.

امکان اضافه‌کردن عکس بعلت سرعت کم فراهم نیست، در صورت رفع مشکل اضافه خواهد شد.

بادِ هوا!

پنداشتم كه مي شود امٌا،

يكدم نشد كه

مرغ اسيرِ خاطره‌ام در هوای دوست

تا اوج لذت ديدار

سرخوش رها شود

خشكيده تك درخت تنم از جفای دوست

يك صبح خوب بهاری

از خواب پا شود

گل‌دسته های خرمن زلف دوتای دوست

با دست نرم نسيمی

از هم جدا شود

دروازه‌های بسته‌ی دولت‌سرای دوست

با يك اشاره انگشت

آهسته وا شود

خشم و خشونت محنت فزای دوست

قهر و شرنگ نگاهش

مهر و وفا شود

پنداشتم كه می‌شود اما

ترسم كه چون گذشته همه وعده های دوست

از بخت بسته‌ی آرام

باد هوا شود!

عکس‌های روح‌اله بلوچی

عکس‌هایی از اجرای تئاتر ؛ تنها سگ اوّلی می‌دانست که چرا پارس می‌کند “مکبث”؛ به کارگردانی ابراهیم پشت‌کوهی در بخش بین الملل جشنواره تئاتر تهران در وبلاگ روح‌اله بلوچی “پرپروک”

خوشه

مادر دختر به مام خواستگار دخت خویش

گفت ؛ این داماد آینده که بد پوز و چک است

دکتر و فوق است یا لیسانس یا دانشجو است

صاحب کاری است یا شرکت و یا خود مالک است؟

گفت فرزندم الهی مادرش قربان اون قدش بره

در میان سرو بالایان این عالم تک است

گرچه قدش کوته و فکرش علیل و مال نیست

لیک در بین همه اطرافیان چون لک لک است

صبح تا شب فکر پارو کردن پول کلفت

یا چت و اس ام اس و میل و هک است

تا به پا دارد بساط قلدری را بر زمین

از برای خیمه و خرگاه رندان، دیرک است

شوخی و جوک می تراود از زبان و خامه اش

روی هر شیرینی و کیک و  مربا قندک است

نخ به نخ پاکت به پاکت باکس باکس

می‌کشد سیگار و دارای یه عالم فندک است

گرچه دامادت ندارد خانه و ماشین و پول

در بن و سهمیه و خوشه یک است!

پاسخ سرگشاده به چند کامنت

فکری آمد، شعری نوشتم بعد گسترش پیدا کرد و مطلب را در قالب یک مسابقه وبلاگی بعنوان یک سرگرمی (درظاهر) و آشنائی خودم و دوستان با مبانی شعر سنتی (در باطن) به مسابقه گذاشتم. لحن را هم طنز و شوخی گرفته‌ام تا جوان‌پسند‌تر باشد!

شاید هم مورد استقبال قرار نگیرد و ناکام بماند، شاید هم به جائی برسد. معلوم نیست، زمان زیادی نگذشته، تا آخر سال وقت هست! در مورد زمان (و هرچیز دیگری هم) شما می‌توانید نظر بدهید.

در همین مدت کم، کامنت‌هائی بصورت خصوصی و عمومی! یا افقی و عمودی! رسیده که بعضی در خور توجّه هستند و بعضی هم متأسفانه از مرحله پرت، طوری که صلاح ندیدم نمایششان بدهم.

بعضی از دوستان نوشته‌اند، موضوع را بد وقتی مطرح کردی! این احتمال هست که دوستانی که طالب خبرهای داغ هستند و شاید از بعضی قضایا ناراحت باشند و حال و حوصله‌ی این کارها را نداشته باشند سر نزنند که فرضاً در شرایط دیگری همکاری می‌کردند. بهرحال قبول بفرمائید که زندگی در هر شرایطی ادامه دارد و روحیه دادن و گرفتن و زنگ تفریح هم لازم است.

در مواردی حتا قبول دارم و خودم اعتراف می‌کنم که خیلی‌ها دل و دماغ ندارند. وقتی از یکی از دوستان درخواست کردم که بعنوان داور بامن همکاری کند، متوجّه شدم که اخیراً “فیل” از روی سایتش رد شده و آن‌را “تر” کرده و ناراحت است!

چند نفر  رفته بودند توی خاکی و تحت تأثیر شرایط ناگوار روز، خارج از موضوع نوشته بودند. قبلاً عرض کردم از روش ما دور است. قرار شد با قضیه بعنوان یک سرگرمی برخورد شود. در هرحال مجبور شدم برخلاف میل خودم همه را حذف کنم! کار بدی کردم؟!

چند نفری اشاره کرده بودند که نوشتن یک شعر در کامنت درست نیست، البته چون قصدم تبلیغ و افزایش بازدید کننده از هر قشری نیست، می‌توانید نظرتان را خصوصی بفرستید و دارم فکرش را هم می‌کنم که یک ای میل به این کار اختصاص بدهم. شعرهایتان را بنویسید و نگه‌بدارید تا خبرتان کنم!

عده‌ئی نظر داده بودند که شرایط شعر سخت و محدود است. قبول بفرمائید که هر مسابقه شرایطی دارد و محدودیت‌هائی، حتا اگر سرگرمی باشد. فرضاً اگر دوِ چهارصد متر برگزار شود، نمی‌گویند هرکسی دلش خواست هر مسافتی که می‌تواند بدود!

عنوان شعر مهم نیست مضمون را رعایت کنید، اسمش را هرچه خواستید بگذارید!  این هم برداشتن یک محدودیت!

و یک توضیح: همه‌ی محدودیت‌ها شامل وزن (اوزان عروضی در هر وزنی و هر بحری) و قافیه (قافیه یا قافیه باضافه‌ی ردیف بصورت انتخابی و آزاد) و مضمون (بهمان ترتیب که در شعر رعایت شده) و تعداد بیت (7بیت= 14 مصراع) می‌شود.

استعاره، و تمثیل، کنایه و غیره آزاد است مثلاً اگر در یک بیت مشخص، من نوشتم “چاه نخشب” و اشاره‌ام به ذهن یا فکر شاعر است، و ماه که اشاره به شعر است که از چاه نخشب درآمده، شما بنویسید “حمام شیخ بهائی” و گرمی یا نور شمع و تمیزی بعد از حمام گرفتن! و غیره.

راجع به جایزه چند نفری نوشته‌اند جایزه درست و حسابی بگذارید تا شرکت کنیم! مگر هر کاری توی اینترنت یا وبلا‌گ نویسی می‌کنید پولی یا پاداشی است؟ و بعد: اصلاً همین شاخه شاخه شدن را نگاه کنید! شما می‌دانید به شاخه‌های یک و دو چه چیزی تعلق می‌گیرد؟ سه هم که از حالا هوچ! اقلاً من یک تا سه را گفتم جایزه می‌دهیم!

در پاسخ دوستانی که بهانه‌های بنی‌اسرائیلی گرفته‌اند، و اصرار کرده‌اند کامنتشان نمایش داده شود، نا چار عرض می‌کنم:

از یک “کامنت بد” و شعر بدون وزن و قافیه و ضعیف، و “سنت و گذشته‌ی خوب،”  کدام دور ریختنی‌تر است و کدام نگه‌داشتنی‌تر؟ چرا جوانان به گذشته و هرچیز که مربوط به گذشته است بی‌اعتنا و گاهی معترض و یا دشمن شده‌اند؟ شما می‌دانید چرا؟ اگر به بحث در باره‌ی شعر سنّتی علاقه دارید، لطفاً به ادامه‌ی مطلب بروید.

ادامه نوشته »

کمی درباره‌ی شعر سنّتی

در ارتباط با طرح مسابقه‌ی شعر سنتی در قالب یک بازی وبلاگی، لازم دیدم مطلبی در مورد شعر سنتی و آشنائی جوانان با این پدیده‌ی زیبا و پربارِ قدیمی! بنویسم، ولی چون فرصت کافی و آمادگی جسمی (و چشمی!) ندارم، ترجیح دادم از مطالب آماده و منتشر شده مطلبی انتخاب و در این‌جا بگذارم. مطلب فراوان است و در این فرصت کم نمی‌توانم به مرور کاملی بپردازم و اگر به این مطلب، درباره‌ی شعر سنتی در ادبستان، اشاره می‌شود دلیل این نیست که مطالب بهتری وجود نداشته یا از همه کامل‌تر و بی‌نقص‌تر است ولی در هرحال مطلب پر و پیمانی است و شخصاً آن‌را می‌پسندم.

ادامه نوشته »

شعر و مسابقه وبلاگی برای سرگرمی

آرامگاه زندگی من

شعرم قرارگاه درد و پریشانیِ من است

چون جای مُهر دوست به پیشانی من است

تا این روان غم زده در دام  تن فتاد

روح‌ام اسیر تن شد و زندانی من است

از پشت میله‌های سرد قفس صبح و شامگاه

این صفحه جای شعر و غزل خوانی من است

ویرانه‌ای‌ست جان من ِ خسته دل ز جور

هر لحظه یار نابکار به ویرانی من است

آرامگاه زندگانی‌ام این خاک شعرخیز

و ین شعر خود، نشانگر نادانی من است

چون ماه نخشبی که زچاه آمده برون

معراج سوز و شعله‌ی پنهانی من است

تن خاک و خاک خود همه بر باد می‌رود

این خطّ و نقطه هم خط پایانی من است.

دوست عزیزی که شاعر است، آمده بود دیدارم و زمانی که به بازدیدش رفتم از دهن قلمم پرید و نوشتم لطف کردی که به آرامگاه زندگی من سر زدی! از همان لحظه این شعر توی خیالم جا خوش کرد و لحظاتی بیش نیست که روی کاغذ آمده. اگر در وزن و خوانش آن مشکل دارید سخت نگیرید، یک مسوّده است. در فرصت مناسب درست‌اش می‌کنم. مثل همه‌ چیزهای دیگر… همه‌چیز یکباره درست نمی‌شود؛ صبری، تحمّلی! خواهید گفت چقدر صبر؟ با این همه، یکروز (بعد از ظهر!) همه چیز حتّا این شعر، درست خواهد شد. …اندکی صبر!

پی‌نوشت1: علت این‌که گفتم بعد از ظهر، اینست که، صبح گرفتارم و اینترنت هم صبح‌ها سرعت خوبی ندارد و ترافیک سنگین است، چون همه به عوضِ کار اداری، مطالبشان را بجای خانه در اداره یا شرکت تایپ می‌کنند و می‌گذارند توی صفحه‌ی وبشان! شما که از آن‌ها نیستید؟ هستید؟!

پی‌نوشت2: اصلاح این شعر را به مسابقه می‌گذارم! از شخص بخصوصی هم دعوت نمی‌کنم. همه‌ی دوستان و دشمنان شناخته شده و ناشناس، می‌توانند در این مسابقه شرکت و شعر پیشنهادی‌شان را در کامنت‌دونی بگذارند. به بهترین شعر، یک تشکّرو تقدیر کتبی در وبلاگ با اضافه کردن لینک مجّانی وبلاگشان! جایزه داده می‌شود. بهترین شعرها  یا شعرهای برتر، در صفحه‌ی اصلی با نام شاعر و آدرس وبلاگ، در این‌جا و وبلاگ‌های وابسته، نمایش داده خواهند شد. این شعر هم یکی از شعرهای شرکت داده شده بدون پارتی‌بازی و یا تبعیض! خواهد بود.

شرایط:

1: لطفاً عنوان شعر و مضامین هر بیت همانطور که هست به ترتیب ابیات رعایت شود.

2: کلمات، استعارات، قافیه و وزن را می‌توانید تغییر دهید ولی به مضمون دست نزنید.

3: شعرهایتان را ای‌میل نکنید فقط در نظرات منعکس بفرمائید.

4: شعرها همه هفت بیت باشند، (14 مصراع) نه بیشتر نه کمتر.

5: شعر باید منطبق بر اوزان عروضی و قافیه (تنها قافیه یا ردیف و قافیه) و در هر بحری که می‌خواهد باشد.

مدت مسابقه تا آخر اسفند 88 است. بعد از آن نتایج اعلام خواهد شد. تا آن روز اسامی داوران را هم می‌توانید انتخاب و (به این وبلاگ) پیشنهاد نمائید. انتخاب داوران براساس تعداد پیشنهادات است. من نیز تنها یک پیشنهاد دهنده خواهم بود. مدیر یا مدیران این وبلاگ می‌توانند داوران پیشنهادی شما را تأیید یا رد نمایند. در صورت انتخاب، از آن‌ها دعوت خواهد شد ولی دعوت برای ارسال شعر و شرکت در مسابقه بعمل نخواهد آمد و هرکسی می‌تواند شرکت نماید بشرط آن‌که وارد معقولات نشود! یعنی این را فقط سرگرمی بداند نه جای تبلیغ یا تکذیب.

از بین 5 نفر داوران، برای انتخاب بهترین شعرها (از اوّل تا سوّم) نظر سه نفر از 5 داور ملاک خواهد بود. اگر پیشنهاد دیگری دارید لطفاً بنویسید و به دوستان شاعر هم اطلاع دهید تا در صورت تمایل در این مسابقه شرکت نمایند. این تنها یک سرگرمی است، لطفاً به سیاست و شخصیّت و دین و ایمان کسی کاری نداشته باشید! در هر شرایطی یک زنگ تفریح برای همه لازم است. دست به کار شوید. موفق باشید.

شعرِ کج

ناوکِ مژگان آن طناز کج

پنجه و مضراب و سیم و ساز کج

قلب عاشق را نشانه می‌رود

عشق خود را می‌کند ابراز کج

با کجان یارب نظربازی خطاست

راه کج، رفتار این غمّاز کج

سنگ سنگِ این بنای کج نهاد

سازه و معمار و سنگ‌انداز کچ

نقشه و طرح و در و دیوار و سقف

نیّت سازنده و بنداز کج

باند و برج و لانه و برنامه‌ها

بال کج، طیاره کج، پرواز کج

رشت را اوّل نشانه می‌رود

می‌پرد تا اون ورِ شیراز کج

چون صداقت نیست در غوغای ما

تا ثریّا می‌رود آواز کج